خورشید رنگ پریده در پرتگاه کوه های هزار مسجد آویزان بود. سایه ها دراز شده بودند و غروب روی سر کوچه چتر انداخته بود. باد سوز داری از انتهای کوچه می آمد. برگ های پاییزی سرگردان، بهم تنه می زدند و می گریختد. رویایی تلخ به مهمانی سرش آمده بود و عنکبوت وار در تمام جمجمه اش تار می زد. تنش کرخت بود و سردی گنگ و وهم آوری زیر پوستش حس می کرد. چشم هایش دوخته شده بود به ابرهای خاکستری دور و خاطره اش لبریز شده بود از انجماد کلام.
لحظه ای چشم هایش را از ابرها گرفت، کوچه مثل یک بغض به گلویش چسپید و خرناسه در حنجره اش پیچید. به سختی از انحنای کوچه خودش را جلو کشید و به اندازه ی روحی در سیاهی سکوت، دراز شد. کلید را انداخت به در و تنش را که در آشوب چشم هایش خیس شده بود به حیات آورد. تاریکی آسمان توی حیات ریخته بود. رفت کنار پاکرد پلکان اتاق تنهایی اش و در شب که لم داده بود روی موزایک های ناهموار، غرق شد.
فرياد در تنهايي...
ما را در سایت فرياد در تنهايي دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 1